خاطره،اموزش،کامپیوتر.

این سایت برای خاطره و... است و دوست دارم که خوشتان بیاید بیشتر همه جوری مطالب می گذارم ولی خاطره هم داره


  • ۱
  • ۰

خاطره سفر شمال

سلاماز چهار شنبه هفته پیش تا جمعه سفری به شمال داشتیم

ما در شمال در قسمت چلندر ویلایی داریم و هر بار با کسی و یا تنها می رویم ،به ان جا می رویم

چلندر بین نور و نوشهر است،در این سفر با خانواده ی خاله ام و شوهر دختر خاله ام رفتیم

در این سفر من تازه برای اوین بار داماد را دیده بودم که اسمشان اقا داود بود 

ایشان کشتی کار بودند ، در روز اولی رسیدیم نزدیک نماز ظهر بود

نهار گرفتیم و بردیم با هم بخوریم ام ، در تاریخ:17 تا 94/6/20 رفتیم ان سفر را و به همگی خیلی خوش گذشت

بعد از نهار استراحت کردیم و قرار شد برویم دریا که این کار را کردیم ، پدرم به یکی از دوستانشان که هر دفعه می رفتیم دریای او زنگ زدیم ولی او گفت که الان دارند ان جا را اسفالت می کنند و برای همین نمی توانید بروید ان جا،این اقا ناخدا است و ما به دریای نیروری دریایی می رفتیم .

در ان روز پدرم به یکی از دوستان اش تماس گرفت و گفت دریایی می خواهم که برویم ان جا و بچه ها بازی کنند

یک جا را گفت و نظری که خودش داد گفت که جایی تمیزی است خلوت

ما هم قبول کردیم رفتیم ان جا که یکی از دوستان پدرم تماس گرفتند و گفتند ما هم می خواهیم بیاییم شما کدام دریا هستید و ما هم ادرس را دادیم

من با برادر هایم و اقا داود و دختر خاله هایمان رفتیم دریا خیلی خوش گذشت

تا اینکه این دوستان پدرم از راه رسیدند و گفتند ما قایق اورده ایم و می خواهیم قایق سواری بکنیم

 ان ها با تمام امید شروع به با کردن ان کردند تازه به جز پارو موتور و باتری هم داشت ،ما هی به ان ها می خندیدیم و می گفتم نمی توانید با ان حتی تا وسط دریا بروید

و همین طور هم شد ما ایستاده بودیم کنار ساحل و هی می خندیدیم

و مسخره می کردیم ان ها را،ان ها هم می افتادند توی اب که اخر سر تصمیم گرفتند که تمام کنند این کار الکی را و بیاید مثل همگی از این اب هوا استفاده کنند و ما هم فرصت را غنیمت شماردیم و تخمه می خوردیم و می خندیدیم

حدودا ساعت 6 از ان جا راه افتادیم و تا  ساعت 8 حمام می کردیم و اماده می شدیم

بعد از شام که خوردیم شروع کردیم به بازی فکری (پایاپای) که خیلی بازی جذابی است

و تا ساعت 1 بازی کردیم و رفتیم خوابیدیم چون صبح قرار بود برویم ابشاری که در پشت خانه ما بود

صبح وقتی نماز را خواندیم خوابیدیم و ساعت 9 پاشدیم و صبحانه خوردیم قرار شد بعد از نهار به ابشار برویم 

در ان زمان خالی 2 تا کیک پختیم 1:کاکائویی -2:وانیلی 

که هر دو را به کمک یکی از دختر خاله هایم درست کردند مادرم

نهار قورمه سبزی بودکه خیلی هم خوش مزه شده بود

ان را با کمک همه درست کردیم البته به جزه شوهر خاله ام و شوهر دختر خالم و همچنین پدر

ولی من بودم و برادر هایم با اقا داود بازی می کردند پدرم داشتند شیشه ها را پپاک می کردند 

و شوخر خاله ام خواب بودند همچنین اقا داود داشتند با م حسین و م جواد کشتی می گرفتند

وقتی نهار را خوردیم برای رفتن به ابشار اماده شدیم

و با ماشین پردم تا ان جا رفتیم در همه جای مسیر من با موبایلم عکس می گرفتم

که تا نزدیکی ابشار رفتیم که من نظر دادم برگردیم چون دارد هوا تاریک می شود و ان ها هم قبول کردند

و با هم برگشتیم وقتی حمام رفتیم و اماده شدیم برای کیک خوردن 

که کیک را با هم خوردیم و خلی چسبید بعصی ها با شیر خوردند و بعضی ها هم با چای

بعد از ان خاله ام پرسید کیا شام می خورند و همه نظرشان مثبت بود

ما تا وقتی که می خواست شام اماده شود بازی های مختلف کردیم اتلو

بعد هم رفتیم و یک بازی خیلی قشنگ را در موبایل با هم بازی کردیم و شروع کردیم به رکورد زدن

بعد از این که بازی کردیم قرار شده بود که فردا اش صبح بعد از نماز حرکت کنیم و این جوری هم شد

خاله ام اینا زود تر از ما راه افتادند چون کار دااشتند

ما هم راه افتادیم و نزدیک اذان ظهر به شرکت پدرم رسیدیم

بعد از نماز نهار خوردیم و بعد از ان من شروع کردن به انجام کار هایی که داشتم



این بود خاطره ی سفر شمال با خاله (م ص و ه)و اقا داود در این سفر و سفر های قبلی به ما خیلی خوش گذشت دوست دارم باز هم همین طور باشد


17 تا 94/6/20 تابستان سال 1394 -سفر شمال.



  • ۹۴/۰۶/۲۳
  • محمد صادق قنبری

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی